تبليغاتX

زیسفون
ایستگاهی برای تزریق عشق

آتوساجان مامان بیدارشونمیخوای درس بخونی!مگه نگفتی ساعت 7 صبح بیدارت کنم؟باشه مامان بیدارمیشم.مامان تلفن وبیارباید زنگ بزنم یلدا روهم بیدارکنم دیشب زنگ زدگفت صبح وقتی بیدارشدی منم بیدار کن.

الوسلام خوابی؟اره داشتم یه خواب خوب میدیدم.خواب خوب؟چه خوابی؟نمیدونم دقیقا ولی خوب بودالانم احساس خوبی دارم،آتوسا ساعت چنده؟یلدا جان 7.20 بیدارشودیگه.باشه پامیشم، یلداکاری نداری دیگه؟نه عزیزم فقط شب زنگ بزن قرار بزاریم فردا با هم بریم واسه کارت جلسه کنکور.باشه حتمازنگ میزنم،فعلا.خدافظ

مامان جان آتوسا یه کمم به خودت استراحت بده مریض میشی بیا میوه بخورجون بگیری عزیزم.باشه مامان فعلا نمیخوام میام حالا،ساعت چنده مامان.الان 12.30عزیزم.باشه مرسی مامان.....................

مامان ساعت چنده؟ساعت الان7.30.مامان تلفن کجاست؟؟چی آتوسا جان؟میگم تلفن کجاست؟توآشپزخونست رولباس شویی.

الوسلام خاله خوبید شما؟خاله یلداهست؟آره آتوساجون گوشی یلدایلداا.......تلفن آتوساجونه

الو.سلام یلدا.سلام.درس میخوندی؟آره قاطی کردم کلافه ام استرس تمام وجودم وگرفته از حالا حول شدم.آره یلداا راست میگی منم همینطور،خوب فردا کی بریم؟؟ساعت 7 صبح دم ایستگاه متروی هفت تیرخوبه؟باشه میبینمت.

تمام این خاطرات مثل اینکه دیروزواسم اتفاق افتاده وای چه زود گذشت!!!!!!!اونروزبایلدا کارت وگرفتیم امتحانمون تو تیرماه بود وچندروزی بیشتروقت نداشتیم تا خونده هامون وجمع بندی کنیم.به هرحال دوروز قبل کنکورپدرم سکته کرد وفرداش توبیمارستان مرد منم دیگه کنکورندادم واون سال سال بدوسیاهی شدواسم تنها خاطره خوبم توشهریورماه بودکه یلدا زنگ زدوگفت مهندسی برق دانشگاه دولتی روزانه قبول شده.

یلدارفت دانشگاه ومنم رفتم سرکارتویه شرکت کارتایپ انجام میدادم،حقوقم ای بدنبودخرج خودم ویه کمی هم کمک خرج واسه مامان وداداش و خواهرکوچیکم،مامانمم مجبوربود صبح تا شب بره سرکار.مامان سرایداریه خونه بود.من مشکلی نداشتم کارم ودوست داشتم تا این که یه روز پسرریس شرکت یه روزکه من توشرکت تنها بودم اومدتوشرکت،بعدازچندتا تلفن به من گفت خانوم ایزدی نمخوای واسم یه چایی بیاری!گفتم چشم ورفتم واسش چایی اوردم.وقتی نشستم که کاراموانجام بدم گفت خانوم ایزدی چراکسی تو شرکت نیست واینجا انقدرخلوته؟!!گفتم اخه من زوداومدم کارای عقب مونده روانجام بدم،چندروزه زودمیام،اخه سریه قراردادجدیدکارازیادشده.

اونروزروزوحشتناکی شدواسم داریوش پسرریس شرکت بعدپرسیدن اسمم وسنم بهم پیشنهادرابطه داد ومن وقتی جواب منفی دادم گفت زودتصمیم نگیرورفت وگفت فردابازم وقتی تنهام میادتاجواب بگیره.یادش آزارم میده ولی تا فرداش ترس واسترس مثل شبهای کنکورآزارم میداد.بلاخره فرداشدوداریوش طبق گفتش اومد.جواب خواست ووقتی جواب منفی داد تهدید کرد که زیرآب منوپیش باباش میزنه وازکاراخراجم میکنه ومنم بعدیه عالم گریه والتماس ازترس بیکاری وبدبختی وسرکوفت تسلیم شدم.روزهام باکارمیگذشت واضافه کارم باداریوش که یادش حال وبهم میزنه واحساس پوچی ومرگ میده بهم.بعدچندهفته تصمیم گرفتم به پدرداریوش موضوع رو بگم وازاون کمک بخوام.

منه ساده وقتی اونروزازپدر63ساله داریوش وقت گرفتم ورفتم که موضوع رو بهش بگم نمیدونستم که ریس تهدیدم میکنه که اگه باهاش ارتباط نداشته باشم گندی که بالا آوردم وبه مادرم میگه واخراجم میکنه وجای داریوش حالا پدرش مهندس کیوان آفاق نقشش وبازی میکنه.خلاصه بعدازچندماه  آقای آفاق برای احتیاط وعدم شکایت من، با چندتا بهونه واهی خونه نشینم کرد.

من چندماهی که ازخونه نشین شدنم میگذشت یه روز کمدم ومرتب میکردم که تودفترتلفنم به شماره یلدارسید م.زنگ زدم.مامان یلدابرداشت وبعدمعرفی کردنم زد زیر گریه و...............

موضوع ازاین قراربودکه روزی که یلداواسه گرفتن مدرک،به دانشگاه میرفته تصادف کرده بوده وواسه همیشه فلج ویلچرنشین شده بود.منم چندروزبعدبا شیرینی رفتم پیش یلداوکلی با هم حرف زدیم از روزهایی که بی هم بودیم.من ماجرای محل کارم وگفتم ویلداهم ازروز تصادف وضربه روحیی که ازیه پسرکه تودانشگاه با قول ازدواج وبعدچند بارسکس ،قالش گذاشته ورفته کانادا،خورده بوده گفت.

به هرحا ل تاچندین سال ارتباط تلفنی با یلداداشتم وگاهی هم میرفتیم بیرون تا این که من ازدواج کردم ومستقل شدم وازیلدا خبرنداشتم تااینکه بعد اینکه فهمیدم شوهرم معتاده وازش جدا شدم دوباره با یلدا تماس گرفتم ووقتی کسی جواب نداد وبعد تماس های مداومم به نتیجه ای نرسیم رفتم در خونه یلدای عزیز واز همسایه ها شنیدم یک سال ویک ماه پیش وقتی یلدا خونه تنها بوده خونه آتیش سوزی میشه ووقتی یلدا میخواد فرار کنه از رو ویلچرمیفته ومیسوزه وواسه همیشه میمیره.

بعدازچندماه هم یه مردبه نام آرش اومد خواسگاریم اونم مثل من یه بارازدواج کرده بود وچندسالی بودکه اززنش جداشده بود.

خوب بریم سراصل مطب:

آرش عزیزم من بعدازازدواج با تو،احساس خوشبختی میکنم،اونم برای اولین بار!تودیشب گفتی که وقتشه بچه داربشیم منم تمام مطالب بالا رو صادقانه واست نوشتم که تمام نگفته های زنگیم وواست گفته باشم تا اگه با این چیزایی که قبلا بهت نگفته بودم والان میدونی  کناراومدی تمام گذشتم وبریزم دوروباهم تا آخرعمرخوشبخت بشیم،منم دوست دارم بچه داربشیم ومنم حس مادرونمو احساس کنم وحس خوشبختیم چندین برابر بشه.

فکرنمیکردم بعدخوندن نوشته هام آرش نتونه با حس تعصب وغیرتش کناربیادوازم واسه همیشه جدابشه ولی این اتفاق افتادوالان حدودهفت ماه ازجداییمون میگذره.

خوب برسیم به اصل موضوع:

تمام نوشته ها وخاطرات که تواین چندسطرنوشتم به این دلیل بودکه الان که تصمیم گرفتم خودم وبکشم وبرم جایی که شایداحساس خوشبختی بشه کرد،بدونید کسی باعث مرگ من نیست جزء خودم.پس بی جهت کسی رو محکوم نکنید

آتوسا ایزدی 

 

نویسنده:سعیدپوراحمدی                

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 

جانداران وارث کردارهایشان میباشند وکردارهرکس زهدانی است که ازآن زاده میشود.

کردارشماآفریدگارهستی شماست وشماوارث آنید.کردار(کارما)زهدان مادراست که شماازآن زاده میشوید.کرداردودمانی است که شماخویش آنید.کردارپناهکاه شماست.

 

buddha****buddha****

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/13ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 

دلم به حال بیچاره انسان میسوزد چراکه هیچ حیوان و حشره ای آرزوی انسان بودن ندارد!ولی من هرآن آرزو دارم حیوانی باشم،حشره ای ،کرمی،لاشخوری،پرنده ای!

دنیای امروز گندابه ای است نه لایق زیستن،سزاوارمرگ.اکنون بیماری روحی من نیست که شما عاقلان را به تمسخرمیکشاند،هرشاعرهرنویسنده،وهرعاشقی بیمارروانیست،که باخوردن چند قرص شیمیایی میتواندانسان باشد.

انسان کثافتی که مانندحیوان درگندابه حمام نمیکند،بلکه خود گنداب است که هیچ حیوانی برای حمام به آن گنداب انسانی نمیاید

 

سعید1388.7.13

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 

ایستاده درسایه حساب

با چرتکه هزار نقش زمان

بی دریغ میشکند آفتاب را

 

خدا که نمی شناسد

نا خدای عرشه زمین،

تا بوسه میزند،

فراموشیش کوک میشود

 

بیچاره من

که بی صدا،

نه کوکم کند کس

نه ناکس شناسد صدایم

 

آه شاعر

دم نمیاید

نصیبت را مرگ،

تا دوباره دم کند کسی،

دوستت دارم را.

 

سعیدپوراحمدی۸۸.۴.۳۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 

نمیتوانم باورکنم،

اینچنین آسان،

تمام عهدها را میتوان شکست،

وعده ها را انکار کرد،

وعشق را به سوگ نشست

 

پس تنهایی را تقدیس کن

که با تمامی بی همدمی ها

تمامی سکوت ها

وتمامی بی کسی ها،

وعده ای راانکارنمیکند

وعهدی را نمیشکند.

 

سعید۸۵.۲.۲۲

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/30ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 

من به عشق ایمان دارم ومیدانم که قدرتش را قدرتی نیست.

جهان باعشق زنده است،هیچ چیز جزعشق سودی ندارد وهیچ چیز جزعشق آرامش نمیآفریند.

زندگی دراتاقی کوچک با امکاناتی بسیارساده درکنار یک عشق با ارزش تراززندگی درقصری بی عشق ،با تجملات بیهوده وچشم فریب است.

عشق نان می آورد و نان عشق نمی آورد،باید به او ایمان داشت وازهیچ چیزنهرآسید.تکاپو برای پول و مال های تجملاتی و اسباب پرزرق و برق حماقتی بیش نیست.

باید کنار عشق آرمید،با او آرامش گرفت،لبهایش رابوسید وباعشق باید ازداشته ها لذت برد،با عشق حسرتی نیست.

عشق لذت است،عشق آرامش است،عشق خداست.

باعشق باید از خودگذشت،

باعشق باید از خودگذشت،

باعشق باید از خودگذشت،

یک لحظه بیندیش.

 

 

سعیدپوراحمدی۸۸.۳.۲۷

سواحل خلیج فارس

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/30ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 

آرامش کجاست!!

امروزبه کجاآمده ام؟؟

تا خوابی آشفته

تا افیونی تا فروکشیدن ظلمت،

دربن بست تنهایی

 

کجاست بوی مادرانه عشق!!

طفلی که عشق مینوشد

زنی که عشق میزاید

آینه پایداری است

بوی نجابت میدهد،

تامرگ راحقیقتی زاید جاوید

 

آیه های امروزاما

سرد

پرفریب

تاریک

زنی که نفرت میزاید

بسترش جای مرد دیگریست

ویا مردیست،

درتکاپوی شهوتی تلخ

 

اینجا غربت عشق است

ایمانی نیست

فریادی نیست

خدایی نیست

اینجاحتی درختان مصنوعیست

 

آیه های امروز اما

تجانس آدمیت وتعفن

انجمادیست آراسته

خوابیست آشفته!!

 

باید بازگردم

تا عشق

تاخدا

تاانجا که توتنها هم آغوش منی

تا آنجاکه،

تجانس آدمیت است وخدا.

 

سعید۸۸.۲.۱

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 

به نام آنکه تورابهانه ای برای شادبودنم قرارداد:

امشب جشن تولدت را توی آسمونها میون ستاره ها میگیرم

امشب به آسمون بالای سرم لبخندی میزنم وخدا را بخاطربودنت شکرمیکنم،

امشب جشن میلادت و توی قلبم میگیرم،

 

امانازنینم،

امشب تنهای تنها هستم،

بی توهمیشه تنها هستم،

امشب هوا ابریست وستارگان نیز مراتنها گذاشتند،

امشب زندگی ازآن توست وهمه برای حضوردرجشن خوب تولدت آمده اندوآسمان رابی ستاره گذاشتن،

اماستاره یادتودرآسمانم میدرخشد واین برایم کافیست.

 

برای هزاران بار این جمله راتکرار میکنم ومیگویم:

سالروزشکفته شدنت،همه زیباییهاست،

عزیزم تولدت مبارک.

 

بهاره ۸۸.۴.۲۵

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 

این متن زیبا رو عشق اول وآخرم ،تمام زندگی ودلیل زنده

 بودنم،کسی که خداروبه خاطرخلقتش شکر میکنم وبه پاکی

 ومعرفتش افتخار میکنم، بهاره عزیزم،به مناسبت ۱۰تیر۸۸اولین

 سالگرد پیوند قلبهامون نوشته:

 

به نام آنکه بلورعشق رابرروی لبان عاشقان میشکند،

ازکودکی دوست داشتم که عشقانه دوست بدارم،دوست داشتن را از ستاره ها آموختم،آموختم که ستاره ها مظهرعشقند،سمبل احساسندودیواره نورند.

هرروزدرروشنای نورسفرکردم ودرخیالم به آغوش ناامیدی بازگشتم.اما چه شد!!

ستاره من درآسمان نبود،اصلا من ستاره ای نداشتم،ستاره ه ای به نام محبت.

تاروزی که تو آمدی ودرقدم گاه دلم نغمه ای از عشق راسردادی ودرسحرگاه نگاهم خیره شدی،ودریای نگاهت را به من هدیه دادی.

تویی که همچون سکوتی پرصدا در قلبم آشیانه ساختی ونام زیبای عشق را بر سردر آشیانه قلبم حکاکی کردی،

تویی که همچون دریایی پرتلاطم مرادرآغوش کشیدی وجسم وروحم را تسخیر کردی،

تویی که همانندسیاهی بی نظیرشب،مرهمی هستی برای تمام لحظات گنگ رنج زندگییم،

تویی که همانندمرواریدهای آبی آسمان برروح تشنه من باریدی ومراسیراب کردی،

وتو،تویی که نوای قلبم راباسازاحساس نواختی،

آری همه نیاز من،این فقط تو بودی که تپش قلبم را شناختی،پس به پاس این همه جان فشانی وموهبت های مقدس،سالگرد بی همتای پیوندمیان قلبهایمان را به گلبرگ های پاک وجودت تبریک میگویم

 

بهاره ۸۸.۴.۱۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 5:37 قبل از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 

با توام،

همراه تو،

ای فریاد صدزجر نهفته در کابوس زمان

ای فریاد عشق

در تنهایی هزار سکوت نهان

 

 

با توام،

همراه تو،

آنجا که جان را به صد ضربه درد،

به فریاد یک کینه

به مرگ بوسه میدهی.

 

سعیدپوراحمدی ۸۸.۳

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/08ساعت 4:13 قبل از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 

چه زیبا از عشق سخن میگفتی

همراهیم تامرز جنون،

تابیراهه های پرخون،

تا مرگ،

تا تمام لحظه های من،

تا ازل

 

 

تو ازاسطوره های عشق دم زدی

از بی من در مرگ غلطیدنت

بی صدادر شکیب انتظار شکستنت

خون خوردنت،

و یا بی من باشرم خروشیدنت

 

و اما چه بیهوده شکستی

در لحظه های بی من،

آنجا که من زجرخیال تو رامیکشیدم

 

 

  آری عشق همین است،

اشتباهی در تفسیر هوس!

اما من به جای تو در نبودنت،

درلحظه های بازی خیال وعشقت،

خروشی از درد دررگهای تن کشیدم

آنجا که وسعت عشق مرا

به اندک محبتی،

به دار کشیدی

آری عشق همین است!

 

سعید پوراحمدی ۸۸.۴

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/07ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 

اینجا مرگ عشق است

من تمامیم اوست

و او بی من،

پای نعش عشق می رقصد

 

من نه اینگونه تفسیر عشق را فریاد زدم

من نه دقایقی بی یادت زیستم

من عاشقت میخواستم

بی من بی فروغ بودنت را

بی من درسکوت بودنت را

 

من تو را تفسیر بیهوده عشق

درپای یک لحظه مست خروشیدن،

هرگزفریادم نبود

 

من اما اینگونه شکستم

آنجا که تو

بی من ،

بی فروغ بودنت را شکستی

 

سعیدپوراحمدی ۸۸.۳.۲۹

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/07ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 

-دکتر دکتر بخش آسیا،اتاق خاورمیانه،یه بیماروضعش وخیمه،عجله کنید عجله کنید دکتر

-اسم بیمارچیه؟

-اسمش ایرانه دکتر

.

.

.

-دستگاه شک فورا

.

.

-شک

.

.

-شک

.

.

.

-آقای دکتر آقای دکترچی شد؟

-بخیرگذشت عزیزم ولی بیمارتون شرایطش چندان مناسب نیست

-آقای دکتر علتش چیه؟خوب میشه؟

-علتش تغذیه نا مناسبه و خوب شدن بیمار هم بستگی به خودتون داره

-تغذیه نامناسب دکتر!!

-بله عزیزم نا مناسب،آقا جان مقدار اقتصاد این بیماربه صفرنزدیک میشه اونوقت شما از غذاهای فاقد اقتصاد و مملوازآزادی وفرهنگ وهنروحرفهای زیبا....برای ایشان استفاده میکنید!!

-خوب آقای دکتراین غذاهاکه خیلی خوبه!توکشورهای پیشرفته هم  از این غذاها استفاده میکنن خیلی هم شنیدم مفیده و اثرخوبی داره

-خوب ببین عزیزم وقتی دور وبر این بیمارانسانهایی مثل شما هستن،باید هم بیمارعزیزمون به این روز دچار بشه

-چرادکتر؟؟!

-آخه عزیزم شما باید این رو بدونین که معده دراثرمصرف غذاهای حاوی اقتصادآنزیمی ترشح می کنه که باعث هضم غذاهاوایجاد سوخت و ساز در بدن میشه،حالا اگه این انزیم نباشه غذاها بدون هیچ اثری دفع مشه وبه علت اینکه مدت زیادی تازمان دفع تو معده میمونه باعث فساد و تولید گازمسمومی میشه که صدمات شدیدی به قلب وارد میکنه

-پس شما عزیزم یه لیست اولویت  تهیه کن برای بیمار واز الف تا یای آخر ودسته بندی کن،اول لیست که الف باشه بنویس اقتصادبعد به ترتیب تااخر یاداشت کن وبزن بالای سر بیمار

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/22ساعت 4:26 قبل از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 

 

۱.

ناگهان وا می ماند اراده ای که

چراغ را به بی باوری میخواند

از اندیشه ای که روز باورش بود

وخورشید که در نگاهش جاودانه تبلور مینمود

 

۸۷.۱۰.۲۰

 

 

۲.

عشق تفکیک واژه ایست

از التهاب به ابدیت

نه درگیرمکر ثانیه ها تا شمارش دقیقه به ساعتی

وساعتی تمام وتمام،پایان یعنی نقطه بودن

بی پایان یعنی بی نقطه ایستادن در انتهای

لمس واژه ای از التهاب به ابدیت

 

۸۷.۱۱.۱۵

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 

تو بی آنکه بدانی

هزارحرف نگفته ام را،

هزارچهره پنهان هستیم را

با بغض یک کینه

چون باد میروی

 

تومیروی

عشق کابوس من میماند،

درسکوت مبهم خویش میشکنم،

تورا فریاد میزنم

تورا ای عشق جاوید

ای زود رفته از جام وجودم

ای با تو دریغ هزار تنهایی

 

امروز اما،

من اینجایم

بادلی شکسته

با تنی زخمی از عشقت

تنها تر از همیشه،

زنده با هزار خاطره از نگاهت

با یک عکس کوچک

با یاد بی دریغ،بوسه هایت

 

بی تو اما

ای زود رفته ازجام وجودم

ای با تو دریغ هزار تنهایی،

تنها ترینم

 

با تو بودن را اما،

درتمنای یک فرصت

دریغم داشتی،

درفریادگره کرده در گلویت

درصدایی سرد

 

هزار اما،اما

اینگونه مرا وانهادن تورا چه سود،

ای زودرفته از جام وجودم!!

 

سعیدپوراحمدي۸۸.۲.۲۴

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط سعید پوراحمدی  | 


.::.فال حافظ .::.